چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
3 شعر ازمحمد خليلي
1
تير
تكيه مي دهد بر خاك
وعشق مي ورزد
با خوشه هاي انگور
2
گفتي درختان ايستاده مي ميرند
من نيز
كشتگاني را مي شناسم
كه هنوز
ايستاده اند
3
چراغها
سبز مي سوزند
رايحه عشق در راه است
تير
تكيه مي دهد بر خاك
وعشق مي ورزد
با خوشه هاي انگور
2
گفتي درختان ايستاده مي ميرند
من نيز
كشتگاني را مي شناسم
كه هنوز
ايستاده اند
3
چراغها
سبز مي سوزند
رايحه عشق در راه است
یکشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
استحا له
كتا بهاي مقدس نمي خواهم
كمي هوا مي خواهم وآزادي
تا آسيابها بچرخند
و نان بچه ها فراهم آيد
نمي خواهم گم شوم در دود و افيون
كه گم كنند و ديدني نباشم
دستم را بلند مي كنم
كه من حا ضرم
اما الكل را دوست دارم
كه شراب باشد
من آنقدر فروغ و لوركا را دوست دارم
كه سيگارها يم را با شعرها يشان روشن مي كنم
بايستي اين را هم بگويم
ديوانگي ام را مديونشان هستم
چون همه چيز در شعر استحاله مي يابد.
كمي هوا مي خواهم وآزادي
تا آسيابها بچرخند
و نان بچه ها فراهم آيد
نمي خواهم گم شوم در دود و افيون
كه گم كنند و ديدني نباشم
دستم را بلند مي كنم
كه من حا ضرم
اما الكل را دوست دارم
كه شراب باشد
من آنقدر فروغ و لوركا را دوست دارم
كه سيگارها يم را با شعرها يشان روشن مي كنم
بايستي اين را هم بگويم
ديوانگي ام را مديونشان هستم
چون همه چيز در شعر استحاله مي يابد.
اشتراک در:
پیامها (Atom)