۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

3 شعر ازمحمد خليلي

1
تير

تكيه مي دهد بر خاك
وعشق مي ورزد
با خوشه هاي انگور

2
گفتي درختان ايستاده مي ميرند
من نيز
كشتگاني را مي شناسم
كه هنوز
ايستاده اند
3
چراغها
سبز مي سوزند
رايحه عشق در راه است

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

استحا له

كتا بهاي مقدس نمي خواهم
كمي هوا مي خواهم وآزادي
تا آسيابها بچرخند
و نان بچه ها فراهم آيد
نمي خواهم گم شوم در دود و افيون
كه گم كنند و ديدني نباشم
دستم را بلند مي كنم
كه من حا ضرم
اما الكل را دوست دارم
كه شراب باشد
من آنقدر فروغ و لوركا را دوست دارم
كه سيگارها يم را با شعرها يشان روشن مي كنم
بايستي اين را هم بگويم
ديوانگي ام را مديونشان هستم
چون همه چيز در شعر استحاله مي يابد.

اين روزها

تلخ
گريستن ا ست
بر گذر لحظه هاي نا ب زيستن
در ا نزوايي تاريك
كه نمي دانيم
رسوا يي ا ين سال هاي پي در پي
كي به سرانجام مي رسد.

شعري از ريتسوس

. . .هنوز سخن نگفته ايم
هنوز آواز خود را نخواند ه ايم
دها نمان را رفيق بستند
خو رشيد ما ن را قفل كردند
دير كرديم رفيق بسيار دير كرديم
بايد آواز خود را بخو ا نيم.

براي محمد حقوقي

پشت دست هاي تو
پنهان مي شوم

وكم كم به خواب مي روم
همچون رودي كه تنها صدايش
جاريست در پس كوهي
و اكنون در راه روياهاي
برهنه ذهنم
موشكافي تو آغاز مي شود
دستت كنار مي رود
وكابوس چهره من پيدا مي شود
هيچ بر جا نمانده
بجز قطره اشكي بر گونه هايم .
{ياد ش جاودان}